خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





این بار تو بخوان"ببارای برف سنگین بر مزارم"

     

    (به یاد او که از تنهایی و مادر خواند و در تنهایی و بی مهری در مام وطن در خاک شد)

    هنوز بر پشت لبم سیاهه ای ننشسته بود؛  17 سال بیش نداشتم  که در پی دعوت حسین، یکی از دوستان صمیمی ام در سال 62برای پیوستن به جبهه ها عزم خود را جزم کردم و مشتاقانه در تدارک عزیمت و ترک خانه و دیار و خانواده عزیز و بویژه مادر مهربانم برآمدم. چون احتمال بازنگشتن و شهادت هم می دادم سعی کردم هر گونه ابزار و وسیله ای چون تمبک و کاست که در آن زمان غیر ارزشی تلقی می شد از بین ببرم تا پس از مرگم تداعی نشود که رزمنده شهید در خانه اش وسیله نواختن موسیقی داشته و یا نوار خوانندگان پیش از انقلاب را گوش می داده است! به خوانندگان ایرانی آن زمان، بویژه زنان که صدایشان غنا و حرام شمرده می شد  حتی در زمان طاغوت هم اساسا هیچ علاقه ای نداشتم و در عوض موسیقی های راک و پاپ خارجی و دو خواننده مرد ایرانی بخشی از اوقات فراغت و تنهایی ام را پر می کرد. در یک اقدام انقلابی، بسیاری از کاست های موسیقی های غربی را که  پیش از آن با دقت و وسواس از آنها نگاهداری می کردم در مقابل چشمان متحیر خواهرم و یکی از دوستانش شکستم و هر چه آنها التماس کردند که از اینکار احمقانه دست بردارم ویا دست کم برخی از آنها را به ایشان بفروشم اثری در تغییر عقیده ام نداشت. با این حال، هر چه کردم و با خود کلنجار رفتم نتوانستم از دو کاست صرف نظر کنم؛ کاست داریوش و حبیب که اولی  به نوعی برای من نوجوان، سمبل و نماد یک خواننده انقلابی و تحول خواه بود که همواره از درد مردم و فاصله طبقاتی و سنگ و سرد شدن آدم ها در آستانه ی انقلاب سفید و عصر نوین ارتباطات می خواند و دیگری خواننده ای محجوب و محزونی که با صدای مخملی و جادویی اش با دو آهنگ "مرد تنهای شب" و" ببار ای برف چنان" مرا به پستوی غم گرفته ذهنم می راند که لحظاتی از خود بیخود می شدم و گاهی بارها و بارها آنها را در خلوت و جلوتم زمزمه می کردم؛ البته نوع سروده های محزون و غمناکش که با تنهایی و هجرت عزیزی مثل مادر، ذهن شنونده را بشدت درگیر و متاثر می کرد در محبوبیت او تاثیر فراوانی داشت؛ تا جایی که هر آدم افسرده و غمگینی و یا تنها مانده و  مسافر دور افتاده از وطنی بخوبی خویش را درفرا سوی موج دگوگون کننده صدایش می یافت و کم بودند شنوندگانی که گاهی با یکی از این دو آهنگش مویه ای نکرده و یا اشکی جاری نساخته باشند! وقتی از مادر و برف سنگین بر مزار او و علاقه مادرش(که واقعیت هم داشته بود) به باریدنی غمگینانه نوا سر می داد به طور عجیبی خود را جای او می پنداشتی و گمان می بردی که چنین روزی را بزودی تجربه خواهی کرد و لذا با حزن و لرزه ای که به صدایش می انداخت، زمزمه کنان اشکمان جاری می شد. لذا هر چه کردم تا بتوانم در ذهنم دلیل و برهانی برای شکستن و فراموش کردن این دو کاست خاطره انگیز بجویم ناکام برآمدم؛ چون نه خواننده زن بودند و نه غنایی درکلامشان و یا شعری لهو و تحریک آمیز می خواندند که در آن زمان مجاز شمرده نمی شد! فقط چون این دو خواننده از ستارگان آواز پیش از انقلاب بودند و ما نوجوانان انقلابی(یا نسل سوخته) هم در آستانه یک تحول بزرگ فرهنگی و ارزش جویانه، می بایست همه خاطرات و آثار بجا مانده از طاغوت را به بوته فراموشی می سپردیم و یا در خاک می کردیم. لذا تصمیم میانه و عجیبی گرفتم؛ این دو کاست و  حتی چند کاست لایت موزیک بی کلام را در چند پلاستیک و پارچه جاسازی کردم و با کندن حفره عمیقی در پای درخت سرو خمره ای خانه، به دور از چشم خانواده دفن کردم تا اگر باز نگشتم کاست خوانندگان طاغوت به دست کسی نیافتد و مرا سست عنصر و متزلزل در عقیده نخواند و چنانچه باز گشتم هم بتوانم آن گنجینه معنوی کم شمار را یافته، تا لحظاتی را غمگنانه با آنها به سر برم! عازم جبهه شدیم و در اثنای تاملات ذهنی  و مرور خاطراتم گاهی نگران از بین رفتن کاست های مورد علاقه ام و یا لو رفتن مکان پنهان کردنشان بودم تا اینکه پس از بازگشت از عملیات پاکسازیِ منطقه ای در بانه به مقر جندالله بازگشتم و در صدد تماس با خانواده و شنیدن صدای مادر مهربانم بر آمدم که در پی اسرار و پافشاری های من بالاخره مجبور به رضایت زبانی و رفتنم به جبهه ها شده بود، پس از چند بار تماس بالاخره خواهر بزرگترم گوشی را برداشت؛ احوال پدر را جویا شدم گفت وی در خانه نیست؛ گفتم مادر چطور، با صدایی لرزان و بی درنگ گفت" مامان مرده!!! مگه خبر نداری؟ فردا مراسم چهلمشه"! اول فکر کردم شوخی می کند و یا قصد دارد مرا بفریبد تا احتمالا در پی نگرانی ها و بی تابی هایش به خانه بازگردم! ولیکن با ادامه مکالمه و حزن و اندوه و اشک و حسرت خواهرم و نقل داستان های وداع غریبانه اش دانستم که آنچه که پیوسته از آن می ترسیدم بر سرم آمد! دیگر پاهایم  سست شده بود و یارای رفتن نداشتم. در کابین تلفن افتادم و خون گریه کردم و خود را برای ترک زود هنگام مادر عزیزم سرزنش می کردم و نهیب می زدم که چرا پیش او نماندم و یا او را در آخرین وداع، سخت در آغوش نکشیدم! پس از ساعاتی که به خود آمدم عزم بازگشت برای شرکت در مراسمش را کردم. باور رفتنش برایم سخت و جانکاه بود و البته اخذ موافقت فرمانده برای صدور مرخصی چند روزه به مراتب سخت تر!گمان می کرد که از خوف عملیات های پاکسازی دروغپردازی می کنم! اشکهای خونبارم دل فرمانده را نرم کرد و با برگه مرخصی، منطقه سرد و پر از برف بانه و استان کردستان را ترک کردم و تا رسیدن به شهرم  پیوسته گریستم، خاطرات لحظات شیرین و سخت با  مهربان مادرم را مرورمی کردم و درتلخ ترین زمستانی عمرم با خود می خواندم که "ببار ای برف ببار ای برف سنگین بر مزارش"! تازه دریافته بودم که بر سر حبیب مادر مرده چه رفته و طنین محزون و غمناک صدایش را چگونه از هجرت مادر عزیزش به ودیعه گرفته است! براستی چقدر هجرت مادر فداکار و دلسوز سخت است و سخت تر از آن، اینکه در لحظات جدایی روح ملکوتی اش، در کنار این گوهر بی مثال نباشی تا فریاد برآوری که نرو مادر خوب و قشنگم !

    پس از هفته ای اشک و آه و حسرت به پای سرو خمره ای خانه رفتم و بی صبرانه کیسه نمناک گنج گونه ام را از خاک بیرون کشیدم و بی درنگ کاست حبیب را  در ضبط صوت گذاشتم و اولین آهنگش را مشتاقانه به گوش خریدم  و با خود زمزمه کردم که" من مرد تنهای شبم   مهر خاموشی بر لبم.........!

    روحش شاد

    رزمنده 17 ساله اعزامی به منطقه کردستان( جندالله)


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کاست ,مادر ,خواننده ,خانه ,تنهایی ,زمزمه ,هجرت مادر ,مادر مهربانم ,
    این بار تو بخوان"ببارای برف سنگین بر مزارم"

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده