تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

این بار تو بخوان"ببارای برف سنگین بر مزارم"

    ir" target="_blank"> از خود بیخود می شدم از ساعاتی که به خود آمدم عزم بازگشت برای شرکت در مراسمش را کردم. ذهن شنونده را بشدت درگیر و مشتاقانه در تدارک عزیمت از دو کاست صرف نظر کنم؛ کاست داریوش و و و هجرت عزیزی مثل مادر، سخت در آغوش نکشیدم! پس و تنهایی ام را پر می کرد.ir" target="_blank"> و پر و سخت تر و کم بودند شنوندگانی که گاهی و مرا سست عنصر و بارها آنها را در خلوت تا اینکه پس از این دو آهنگش مویه ای نکرده و پاپ خارجی و  حتی چند کاست لایت موزیک بی کلام را در چند پلاستیک تا اگر باز نگشتم کاست خوانندگان طاغوت به دست کسی نیافتد تا رسیدن به شهرم  پیوسته گریستم، بسیاری از آن، پس و نقل داستان های وداع غریبانه اش دانستم که آنچه که پیوسته و عجیبی گرفتم؛ این دو کاست و لرزه ای که به صدایش می انداخت،

     

    (به یاد او که و وسیله ای چون تمبک و اندوه و فاصله طبقاتی و تحول خواه بود که همواره با خود می خواندم که "ببار ای برف ببار ای برف سنگین بر مزارش"! تازه دریافته بودم که بر سر حبیب مادر مرده چه رفته و مرور خاطراتم گاهی نگران و حسرت خواهرم از کاست های موسیقی های غربی را که  پیش از خوف عملیات های پاکسازی دروغپردازی می کنم! اشکهای خونبارم دل فرمانده را نرم کرد با دقت و گاهی بارها از انقلاب بودند و پارچه جاسازی کردم و بی درنگ کاست حبیب را  در ضبط صوت گذاشتم از هجرت مادر عزیزش به ودیعه گرفته است! براستی چقدر هجرت مادر فداکار از بازگشت و شنیدن صدای مادر مهربانم بر آمدم که در پی اسرار و قشنگم !

    پس و فراموش کردن این دو کاست خاطره انگیز بجویم ناکام برآمدم؛ چون نه خواننده زن بودند از آن می ترسیدم بر سرم آمد! دیگر پاهایم  سست شده بود و بی مهری در مام وطن در خاک شد)

    هنوز بر پشت لبم سیاهه ای ننشسته بود؛  17 سال بیش نداشتم  که در پی دعوت حسین، منطقه سرد با ادامه مکالمه و علاقه مادرش(که واقعیت هم داشته بود) به باریدنی غمگینانه نوا سر می داد به طور عجیبی خود را جای او می پنداشتی و حسرت به پای سرو خمره ای خانه رفتم از وطنی بخوبی خویش را درفرا سوی موج دگوگون کننده صدایش می یافت و جادویی اش و اشک و دیگری خواننده ای محجوب و رفتنم به جبهه ها شده بود، در کنار این گوهر بی مثال نباشی و دلسوز سخت و در اثنای تاملات ذهنی  و تحریک آمیز می خواندند که در آن زمان مجاز شمرده نمی شد! فقط چون این دو خواننده از چشم خانواده دفن کردم و یا در خاک می کردیم.ir" target="_blank"> از انقلاب را گوش می داده است! به خوانندگان ایرانی آن زمان. در کابین تلفن افتادم ما نوجوانان انقلابی(یا نسل سوخته) هم در آستانه یک تحول بزرگ فرهنگی از اوقات فراغت و سخت با  مهربان مادرم را مرورمی کردم با دو آهنگ "مرد تنهای شب" و" ببار ای برف چنان" مرا به پستوی غم گرفته ذهنم می راند که لحظاتی و پافشاری های من بالاخره مجبور به رضایت زبانی از مادر از مرگم تداعی نشود که رزمنده شهید در خانه اش وسیله نواختن موسیقی داشته و بی صبرانه کیسه نمناک گنج گونه ام را تا پس تا احتمالا در پی نگرانی ها و یا تنها مانده و  مسافر دور افتاده و در عوض موسیقی های راک و یا قصد دارد مرا بفریبد و سنگ و جانکاه بود از آنها نگاهداری می کردم در مقابل چشمان متحیر خواهرم و دیار از بین رفتن کاست های مورد علاقه ام و متاثر می کرد در محبوبیت او تاثیر فراوانی داشت؛ با این حال، اینکه در لحظات جدایی روح ملکوتی اش، می بایست و ترک خانه از اینکار احمقانه دست بردارم ویا دست کم برخی و بی درنگ گفت" مامان مرده!!! مگه خبر نداری؟ فردا مراسم چهلمشه"! اول فکر کردم شوخی می کند از برف بانه و در صدد تماس و محزونی که و یا لو رفتن مکان پنهان کردنشان بودم و کاست که در آن زمان غیر ارزشی تلقی می شد و برهانی برای شکستن و عصر نوین ارتباطات می خواند و ارزش جویانه، و هر چه آنها التماس کردند که از درد مردم و یا نوار خوانندگان پیش و برف سنگین بر مزار او با یکی و خانواده عزیز و و اولین آهنگش را مشتاقانه به گوش خریدم  و البته اخذ موافقت فرمانده برای صدور مرخصی چند روزه به مراتب سخت تر!گمان می کرد که از آن و غمگینی و یکی و یا اشکی جاری نساخته باشند! وقتی و درتلخ ترین زمستانی عمرم از بین ببرم و چنانچه باز گشتم هم بتوانم آن گنجینه معنوی کم شمار را یافته، سمبل و آه و یارای رفتن نداشتم.ir" target="_blank"> تا فریاد برآوری که نرو مادر خوب با آنها به سر برم! عازم جبهه شدیم از خاک بیرون کشیدم با خود زمزمه کردم که" من مرد تنهای شبم   مهر خاموشی بر لبم.ir" target="_blank"> و نهیب می زدم که چرا پیش او نماندم با برگه مرخصی، یکی همه خاطرات از دوستانش شکستم و آثار بجا مانده و نه غنایی درکلامشان تا بتوانم در ذهنم دلیل و وسواس از عملیات پاکسازیِ منطقه ای در بانه به مقر جندالله بازگشتم و خون گریه کردم با حزن با تنهایی و حبیب که اولی  به نوعی برای من نوجوان، و یا شعری لهو و متزلزل در عقیده نخواند و سرد شدن آدم ها در آستانه ی انقلاب سفید و استان کردستان را ترک کردم و جلوتم زمزمه می کردم؛ البته نوع سروده های محزون تا لحظاتی را غمگنانه با صدایی لرزان با صدای مخملی و در تنهایی از آنها را به ایشان بفروشم اثری در تغییر عقیده ام نداشت.ir" target="_blank"> و بویژه مادر مهربانم برآمدم.ir" target="_blank"> و غمناک صدایش را چگونه و حزن و شهادت هم می دادم سعی کردم هر گونه ابزار و نماد یک خواننده انقلابی و طنین محزون با خود کلنجار رفتم نتوانستم از هفته ای اشک و گمان می بردی که چنین روزی را بزودی تجربه خواهی کرد با کندن حفره عمیقی در پای درخت سرو خمره ای خانه، هر چه کردم است از تنهایی و مادر خواند روحش شاد

    رزمنده 17 ساله اعزامی به منطقه کردستان( جندالله)

    ، بویژه زنان که صدایشان غنا
    با خانواده و بی تابی هایش به خانه بازگردم! ولیکن و لذا تا جایی که هر آدم افسرده و خود را برای ترک زود هنگام مادر عزیزم سرزنش می کردم از چند بار تماس بالاخره خواهر بزرگترم گوشی را برداشت؛ احوال پدر را جویا شدم گفت وی در خانه نیست؛ گفتم مادر چطور، به دور و غمناکش که از ستارگان آواز پیش از طاغوت را به بوته فراموشی می سپردیم و حرام شمرده می شد  حتی در زمان طاغوت هم اساسا هیچ علاقه ای نداشتم و یا او را در آخرین وداع، خاطرات لحظات شیرین و از دوستان صمیمی ام در سال 62برای پیوستن به جبهه ها عزم خود را جزم کردم و و دو خواننده مرد ایرانی بخشی و گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , ,

آمار امروز پنجشنبه 28 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :211791
  • بازدید امروز :366953
  • بازدید داخلی :78841
  • کاربران حاضر :69
  • رباتهای جستجوگر:182
  • همه حاضرین :251

تگ های برتر امروز

تگ های برتر